تبليغاتX
همه چي قاطي باهم

همه چي قاطي باهم

  » امروز  
  » پند امروز :

درباره وبلاگ

لينک دوستان

آمار و امکانات

تبليغات

تبليغات
محل تبليغ شما

موضوع:

سال جهانی نجوم مبارک!

(خداییش پوستراش خیلی قشنگه اگه جایی چاپ شدشو دیدید من هستم. از اول سال عکس پشت زمینه کامپیوترمه. فعلا همین)

| + | نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 | نوشته شده توسط ساره
موضوع:

سلام. ميگن در هر شري خيري هست راست مي‌گن. از ديروز كه سرماخوردم سرم شبيه يه گلوله سربي شده و علاوه بر سنگين بودن هيچي هم توش نميره. با خودم گفتم حالا كه به خودم امروزو مرخصي دادم يه دستي به وبلاگم بكشم. اينم جواب بازي دلخوشي كه افروز دعوت كرده بود.

دلم خوش است به:

اي ميلم واينكه هر وقت بخوام مي‌تونم دلتنگيامو با پرسه زدن پر كنم.

به اتاقم كه فقط از منه و فقط مامانم آزادانه توش رفت و آمد داره. يه امپراتوري كوچيك كه خيليا مي ميرن از فضولي كه اونجا چه خبره.

 اينكه هرچي بخوام به دروديوار سرزمينم مي چسبونم.

ديو سفاليم كه همش مي‌خنده،

حوض فيروزه‌اي و ماهي هاي رو ديوارم،

بهادر پسرم كه همونطور ني ني مونده،

 كتابام كه به آواز شقايق كه در آنها زنداني است دل تنهاييم تازه ميشه،

ساراي تو آينه كه وقتي گريه مي كنه خيلي خنده دار مي شه،

تلسكوپ آواره ام كه با يه 12 اينچ سلسترون هم عوضش نمي كنم،

خاطره هام،

دوستاي خوبم چه اونايي كه رفتن، چه اونايي كه هستن و چه اونايي كه بعداً ميان،

آينده كه مي دونم خيلي خوبه،

مامان گلم كه حرفاشو بايد از چشاش فهميد،

خواهريم  كه "اسوه ي صبر و مقاومت" است(شهيد يا جانباز نيست اشتباه نشه) و هر وقت درمونده میشم برای خودم الگو قرارش میدم

خلاصه دلم خوشه به خيلي چيزا!

ابنارو هم براي روي گل افروزجون نوشتم وگرنه راستش من همه جاهاي زندگي را دوست دارم. براي همين همش دلخوشيه! كاش افروز از آرزوهامون مي‌پرسيد تا دلخوشي. چون معني دلخوشيو راستش نمي‌دونم!

| + | نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 | نوشته شده توسط ساره
موضوع:

سلام از پس قرن‌ها. باز اومدم. متني كه اين زيره از يك كتاب به نام

 "From Quarks to Black Holes"

 است كه از زمان كارشناسي دوست داشتم ترجمه بشه تا كساني كه دسترسي به متن اصليش ندارن يا با زبان اجنبي مشكل دارن از خوندنش لذت ببرن. پس از جريانات مفصل قسمت شد و شروع شد. بخش كوتاهي از اولين مصاحبه را گذاشتم تا بقيه هم برسه. از نظرات سازنده تون بي بهره نذارينم.

 

مصاحبه با يك اتم كربن

         

در ابتدا بايد عرض كنم از مصاحبه با شما بسيار خوشحالم. ابن اولين باري است كه مصاحبه مي‌كنم و بنابراين مطمئن نيستم كه سؤالات درستي مي‌پرسم. پس لطفاً راحت باشيد و اگر مطلبي را لازم دانستيد بفرماييد. به عنوان اولين سؤال بفرماييد كه شما اهل كجا هستيد؟

 ممكن است تعجب كنيد كه من تولدم را كاملاً به خاطر مي‌آورم. بخصوص اينكه اين اتفاق سالها قبل و در فاصله‌ي بسيار دوري رخ داده است. در هر صورت، بعد از مدت طولاني انتظار كه بي‌شباهت به ابد هم نبود نوبت من رسيد. والدينم كه تعدادشان بيش از دوتا بود، بالاخره آنقدر احساس گرما كردند كه تركيب شوند و من را بوجود بياورند: يك اتم كربن از سه اتم هليوم.

 

آيا منظور شما همان همجوشي است؟

بله، دقيقاً! اما هيجان بعد از تولدم آرام آرام با سرد شدن ستاره‌ام از بين مي‌رفت و من متوجه شدم كه براي هميشه داخل يك غول حيس شدم، يك ستاره‌ي منفعل كه پر از اتمهاي كربني شبيه خودم بود. از طرفي  ستاره من ميزبان خوبي بود و به دليل گرانش بالايي كه داشت تعداد زيادي از خواهران اتميم را از ستاره همدمش مهمان مي‌كرد و با آمدن آنها شايعه‌اي مبني بر فرو ريزش جامعه‌ي آرام ما بين اتمها پخش شد.

 

پس بعد از اينكه ديگر اتمهاي هليوم كافي براي توليد كربن وجود نداشت، همجوشي متوقف شد و سپس شما با اتمهايي كه از ستاره‌اي كه دور شما مي‌چرخيد آمده بودند مخلوط شديد؟

بله. من فكر مي‌كنم خيلي خوش شانس هستم. چون شايعه‌ درست از كار درآمد و در يك لحظه‌ي شوم ميدان گرانشي در محل ما آنقدر قوي شد كه هيچ كس تاب تحمل نداشت. ما به اندازه‌اي فروريزش كرديم كه هنوز از يادآوري آن پشتم مي‌لرزد و قبل از اينكه بدانيم چه اتفاقي افتاده در بزرگترين، مهيب‌ترين و فوق‌العاده‌ترين انفجاري كه در جهان وجود دارد به بيرون پرتاب شديم. من بسيار هيجان‌زده بودم نه تنها به خاطر اينكه آزادي را براي اولين بار تجربه مي‌كردم يا خانه‌اي به بزرگي كيهان و پر از اتم‌هاي هيدروژن(پدربزرگ‌هايم)، هليوم و كربن داشتم بلكه به خاطر اينكه با سرعتي نزديك سرعت نور حركت مي‌كردم و بسياري از اتمهاي بسيار سنگين و عجيب را مي‌ديدم. من خيلي زود فهميدم كه اين تازه‌واردهاي ترسناك مي‌توانند من را در چشم‌به هم زدني ببلعند!

ادامه دارد....

| + | نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 | نوشته شده توسط ساره
به حق چیزای ندیده! من دیشب کشف بزرگی کردم. چند روزیه که مدام احساس گرسنگی می کردم. هرچی خوردنی دم دستمه، راست می ره توی معده ی مبارک ولی همچنان معده ام از صدای نازنینش لذت می بره و به خیال اینکه توی حمومه هی آواز می خونه!

دیشب آخر شب یکی پیامک داد که می دونی فردا شب نتایجو می زنن(که البته کذبی بیش نبود) ناگهان چنان احساس گرسنگی کردم که نگو!

اینجا بود که معده بدست، به کوچه دویدم و بانگ برآوردم «یافتم! یافتم!»

متوجه شدم که آری! استرس و گرسنگی در اینجانب ارتباطی مستقیم دارد. استرس بیشتر متناسب است با گرسنگی بیشتر. اما اینکه این تناسب با چه توانی و چه ضریب تناسبیه و آیا این رابطه عکسش هم صادقه نیاز به پژوهش های بیشتر داره! سال نوآوری و شگوفایی مبارک!

                                                         

| + | نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 | نوشته شده توسط ساره

سلامي پس از مدتها:

در اين دوره غيبتم د‌رگير مصاحبه و درست كردن كامپيوترم بودم. در این يه ماهه چند تا اتفاق برام پررنگ تر از بقيه بود كه به ترتيب رخ دادن مي‌گم.

 

1-   وقتی فهمیدم نمره علمی را آوردم اصلاً فكرشو نمي‌كردم بايد برم دانشكده و عرض ادبي خدمت دكتر قنبري كنم تا اينكه همون شب دوم پيغام رسيد: «مگه ايشون خبر ندارن نمره آوردن؟ چرا ناپيداست؟!»  اي داد ييداد! خلاصه يك شنبه رفتم و بعد از كلي انتطار كه استاد اومدن تا سلام كردم جواب شنيدم: «عليك سلام! نا‌پيدايي! تبريك مي‌گم اما فعلن " منم خوب اينقدر خوشحال بودم كه منظور اين كلمه آخري را درك نكردم.(داشته باشيد فعلن)

 

2-   به نظر شما تعطيلات ارتحال من كجا رفتم؟

الف) سه قلعه                 ب) رادكان               ج) پشت‌بوم خونمون             د)هيچكدام

پاسخ تشريحي:

حدود يه ماه پيش، جلسه‌ي باشگاه:

      من: براي اون 5 روز تعطيلي برنامه نداريم؟

      رئيس بزرگ: كدوم 5 روز؟ جدي؟ 5 روزه؟

      من: مي‌ريم سه قلعه؟

      رئيس بزرگ: آره! حتماً! خبر قطيشو بعداً مي‌ديم!

................................

چندي بعد خبرا از خونه‌ي رئيس بزرگ رسيد كه تمام هماهنگي‌ها انجام شده و شنبه هزينشو مي‌گيم. حتماً مي‌ريم!

..................................

جمعه شب قبل از اون شنبه‌ي موعود پيامك رسيد كه هزينه 50 هزار تومن براي هر نفر. ياران دستا بالا!

.................................

شنبه فرداي اون جمعه:

      من: يعني نمي‌ريم؟

      رئيس بزرگ: نه ديگه. آخه من و شما فقط مي‌خواهيم بريم. ...........

حتي بابايي هم كش آورده بود بين نيروگاه و سه قلعه!

      ـــ بابايي يعني نمي‌ريم؟ حتي رادكان؟

......................................

      من: كي مي‌آد رادكان دستا بالا!

      من نمي‌آم ميرم عروسي. منم نمي آم آخه شبه!!!!!!!!!!!!! تمام شب وقت ندارم(دقت كنيد كه اون شب فقط 6 ساعت بود!!!) منم امتحان دارم! دخترخاله هم نمي‌آد! و رئيس بزرگ هم كه ني‌ني مي‌خوابونه.

      من: بابايي ولش كن نريم هيشكي نمي‌آد!

.............................

پشت بوم سوسك داره بچه! كجا مي‌خواي بري!

................................

اينجوري شد كه خدا گوشمو گرفت و به زور نشوند سر كتابام.

داوطلب گرامي اين سؤال كلاً غلطه چون جوابش در گزينه‌ها نيست!

 

3-   در اين دوران تعطيلات يه اتفاق خوب هم افتاد. اونم ديدار دوست خوبم هاجر بود كه از تهران اومده بود و باهم توي حرم قرار گذاشتيم. آخه تنها جاييه كه آدم هرچقدر گريه كنه كسي نمي‌گه چرا؟. خلاصه از نگفتنيهامون گفتيم. از شكها و ترديدها، از اونايي كه نمي‌تونن فراموش بشن، از اكنون گذشته‌گان، از دوستاي ناديده، از آينده‌ي در راه، از احمدي‌نژاد (و شباهتهاي رفتاري من با اون!!!!!) و خلاصه از اينكه من خيلي دختر شدم و هاجر آروم! براي من خيلي جالب بود چون حرفايي گفتم و شنيدم كه تا حالا با كسي زياد نگفته بودم. تجربه‌ي خوب و ديداري دلنشين بود.

 

4-   روز يك‌شنبه كه مصاحبه داشتم يكي از سخت‌ترين روزاي زندگيم بود. اولش انتظار تا زماني كه استادا بيان. بعد انتظار تا مصاحبه‌ي مريم تموم بشه كه اونم تموم شدني نبود. كل يه ساعتو مثل مردايي كه منتظر بابا شدن هستند پشت اتاق دكتر قنبري قدم زدم. بعد هم كه نوبت من شد استرس نهان من مثل هميشه در لحظات آخر كارشو كرد و هرچي بودونبود از حافظه‌م پاك شد. جواب تمام سؤالا را "نمي‌دونم" مي‌دادم و پس از اندكي تلاش ذره ذره يادم مي‌اومد. خيلي بد بود. اينجا معني اون فعلن را فهميدم.  خيلي از خودم خجالت كشيدم. خدايي نكرده شايد دكتراي اين مملكت بشم. آدم اينقدر سطحي و بي‌اطلاعات! تصميم كبري گرفتم اين وضعو تغيير بدم. تا ببينم چي مي‌شه!

| + | نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 | نوشته شده توسط ساره
سلام از خونه ی جدید. ببخشید که تازه اسباب کشی کردم و هنوز اینجا به هم ریخته هست! یه کم کمک بدین ممنون می شم!

دیروز که رفتیم برنامه ی الهه جون اینا (دانشکده) کلی کیف کردم. هرچه نجومی بود از شیرمرغ تا جون آدمیزاد، از ای تا زی و خلاصه از دکتر قنبری تا مریم حدادی اونجا بودن. من اینقدر ذوق کرده بودم که حتی  به آدمای غریبه ی توی سالن هم می خواستم سلام کنم و بگم:" وای نمی دونی چقدر خوشحالم! می دونی از کی ندیدمت!"دست الهه جون و غیره و دوستای خوبم درد نکنه که همشون اومده بودن بخصوص مریم که با پای مجروحش این همه راه اومده بود

اینم به مناسبت هفته ی نجوم که مبارکتون باشه!

                                 

| + | نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 | نوشته شده توسط ساره
آخیش! آخیش! آخیش! آخیش! آخیش! آخیش! آخیش! آخیش! آخیش! آخیش! آخیش! آخیش!

فکر می‌کردم بعد از امتحانم حداقل تا یه 10 روزی این کلمه ها را زیاد با خودم بگم. خودمونیم با تمام تلاشم برای فراموش کردن گندی که زدم اما روزگارم هنوز در گیره! انگار ذهن بیچاره‌ی من عادت کرده که برای بیکارترین لحظه‌هاش هم برنامه‌ریزی کنه و اون بیکاری را در یک چارچوب منظم سپری کنه! طفلک ذهن من! فراموش کرده گاهی باید به خودش استراحت بده! تازه استراحتش چیه!!!!!!!!! بازم کتاب می‌ریزم توش حالا با نوعی متفاوت. دلم براش می‌سوزه! (ولی خودمونیم چه کیفی داره آدم بره کیفشو خالی کنه و کتاب بخره بعدشم بشینه خفن بخونه وتازه سپیده‌ی صبح یادش بیاد باید می‌خوابیده! توی پرانتز: این کتاب «ابله محله» از کریستین بوبن را حتماً بخونید من که خیلی خوشم اومد. البته اینم بگم که اگه تیپ کتابای جبران می‌پسندید بخونیدش. لطفاً بعدش بدوبیراه بارم نکنید. )

راستی چرا اینقدر زود هفته‌ی نجوم شد؟ ای بابا! امسال اولین سالیه که حوصله‌ی هفته وروز نجوم را ندارم! خیلی زوده! اصلاً از رفتن به اینطور مراسم‌های گنده منده را ندارم! خیلی هم هوسم کرده برم اقیانوس! یه روزی میرم! حتماً! حالا اگه شده حتی اون دنیا! 

| + | نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 | نوشته شده توسط ساره

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

hamechighatibaham

ساره

http://hamechighatibaham.blogfa.com

همه چي قاطي باهم

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ